آن شب، قطرات ریز باران میبارید. به درب که رسیدیم، قطرههای باران صورتمان را نوازش میکرد. انگار آسمان هم میخواست با ما همنوا باشد.
عکس شهید موسوی و لبخند زیبایش در بنرهای دم درب چشمم را گرفت. قاطعیت و مهربانی یک ارتشی عاشق ایران اسلامی. کسی که گفته بود: «من سرباز ایرانیام. اگر هزار بار برای این مردم و اعتقاداتشان کشته شوم، باز هم دوست دارم به عشق این ملت زنده شوم و با دشمنانش بجنگم و کشته شوم.»
پدر شهید آمد. همانطور که پدرها میآیند؛ با آرامشی که از سالها زندگی میآید. خوشامد گفت. با همه یکبهیک دست داد و نشست.
حاضرین با افتخار، هنگام دست دادن، دستش را میبوسیدند. گویا میخواستند بخشی از آن نور را با خود ببرند. برادر شهید گفت:«پدرم وقتی کسی به اینجا میآید،وظیفه میداند که حضور داشته باشد.میگوید از حضور مردم روحیه میگیرم.»
روی دیوار، عکسهای شهید بود. کنار رهبر شهیدمان. در یکی از عکسها،هر دو لبخند میزدند. آن لبخند را که دیدم،دلم گرفت. انگار حرفهایی داشتند که نگفته مانده بود.
یکی از دوستان از رشادتهایش گفت.دیگری گفت:«آرامش این روزهای مردم مدیون مدیریت و تلاشهای او بعد از جنگ12روزه است.» یکی از کربلا خواند و از راهی که شهید رفته بود.
(https://eitaa.com/tabligheonline)من گفتم:«او افتخار قم است.این خانواده و این خاندان را از نزدیک میشناسم.میدانم که دلسوز مردم بوده و هستند.»
(https://eitaa.com/tabligheonline)فرزند شهید آمد.با تواضعی که از پدر به ارث برده بود…






